
این عکس مربوط به مراسم دیدار هاشمی رفسنجانی از دانشگاه آزاد قم است که در هفته گذشته - دقیقا چهارشنبه ۲۴ بهمن ماه ۱۳۸۶ - توسط عکاس خبرگزاری مهر برداشته شده است و تا لحظه ارسال این روزنوشت همچنان در آرشیو عکس این خبرگزاری موجود است .
همان طور که می بینید در این پس زمینه ، « آیت الله هاشمی رفسنجانی» جای رهبر معظم انقلاب را گرفته است . ظاهرا کار از پاچه خواری فراتر رفته است ...!
- به یک ناشر معتبر قولی داده ام که یکی از کتابهای خیلی حجیم در دست چاپشان را ویرایش کنم . ناشرخوب و خوش حسابی است و آدم از کار کردن با چنین مراکزی لذت می برد. هر روز از ساعت هفت صبح در خانه می نشینم و تا نماز ظهر کار می کنم تا کار را درست در زمانی که وعده داده ام به آنها برسانم .
- یکی از دوستان ، کامپیوتر خریده است و می خواهد یک میز مناسب برای آن بخرد. به او ویژگیهای یک میز مناسب را می گویم . خواهش می کند که فردا صبح با او بروم تا میز مناسب را بخرد. ساعت ۳۰/۱۳ سر خیابان سرهنگ سخایی . فردا ظهر نماز را فرادا می خوانم و سریع ناهار را خورده و نخورده به خیابان می زنم . ده دقیقه بیشتر فرصت ندارم . خیابان سخایی هم یکطرفه است و نمی شود تاکسی گرفت . یک موتوری می گیرم و پس از چانه زدن از دو هزار تومن به پانصد تومن راضی می شود که بدون خلاف کردن از کوچه بانک ملی برود . ساعت ۲۷ /۱۳ سر قرار می رسم . دو دقیقه ، پنج دقیقه ، ده دقیقه ، یک ربع ، این طرف ، آن طرف ، برگردم ؟ بر نگردم ؟ می آید ؟ نمی آید ؟ ۲۵ دقیقه بعد با خنده نمکینی می آید : سلام . ماشینم را هم آورده ام که برگشتنه با هم بریم کیهان ! - ولی شما قرار بود یک و نیم اینجا باشید! - حالا یک کمی این طرف و آن طرف عیبی نداره! سخت نگیر!
- مسئول روابط عمومی یکی از دستگاههای دولتی که کارش به سرویس اجتماعی ما مربوط می شود دو سه هفته است که اصرار دارد به همراه جمعی از اعضای روابط عمومی برای برخی هماهنگیها به کیهان بیاید. در کش و قوس تعیین زمان ، بالاخره به پیشنهاد خودشان قرار بر سه شنبه ساعت ۱۰ صبح می شود. بسیار خوب ، سه شنبه را از کار شخصی خودم (ویرایش)، می زنم و به قاسم هم که صبح سه شنبه در دانشگاه کلاس دارد می گویم که ۱۰ صبح در کیهان حاضر باشد تا شاید مصاحبه ای هم بگیریم .
- یکی از بچه هایی که داوری آثار رسیده به یکی از جشنواره های مربوط به مساجد را کنترات کرده است ، از یک ماه پیش از من خواهش می کند که بخشهای سر مقاله ، یادداشت ، مصاحبه و یک بخش دیگر آن را داوری کنم و بقیه بخشها با خودش . قبول می کنم . قرار می شود که کارها زودتر به دستمان برسد و تا ۱۲ بهمن داوری ما تمام شود و اواخر دهه فجر هم برای شرکت در مراسم اختتامیه ، به پابوس امام مهربان"ع" برویم . دهه فجر رو به پایان است که زنگ می زند کارهای مربوط به من هنوز تمام نشده است . وعده را به تاخیر می اندازد . قرار می شود ظهر روز ۲۲ بهمن کارهای مربوط به من را به دستم برساند تا من هم مرخصی بگیرم و کار را سریع تمام کنم .
- صبح ۲۲ بهمن زهرای کوچکم مثل همیشه آماده می شود که به راهپیمایی بیاید . می گویم بعد از راهپیمایی باید برویم به کیهان و آخر شب بر می گردیم . قبول می کند. اما مریم مخالفت می کند و می گوید بچه خسته می شود پس از یک راهپیمایی طولانی به کیهان بیاید و تا شب هم بماند. فردا باید به مدرسه برود. در میان گریه های سوزناک زهرا که برای آمدن به راهپیمایی آماده شده بود خانه را به سمت خیابان انقلاب ترک می کنم .
- تا آخر وقت ۲۲ بهمن ، دوستمان نه به کیهان می آید و نه زنگ می زند تا تکلیفم معلوم شود. بیشتر برای اینکه زهرا راهپیمایی را از دست داد ناراحتم .
- صبح سه شنبه ، به خاطر برفی که در بالا به زمین نشسته است ، زودتر از زمانی که همیشه به کیهان می رسم از خانه بیرون می زنم . اتوبوس شرکت واحد در ایستگاه نیست و صفی طولانی از مسافران منتظر ایستاده اند. باید بموقع برسم تا دوستان روابط عمومی سازمان مربوطه دم در معطل نشوند. ناچار با یک تاکسی ، مستقیم از میدان قدس تا انتهای سعدی می آیم . تاکسی هنوز به ورودی بزرگراه صدر نرسیده که تلفن زنگ می زند: سلام . ببخشید زنگ زدم خونه نبودید! – بله خوب با شما قرار داشتم باید سر ساعت ده ، کیهان باشم ! – من زنگ زدم عذرخواهی کنم . راستش امروز خیلی خیلی سرمون شلوغه! – ولی من امروز فقط به خاطر شما از خانه بیرون آمده ام . در خانه کار سنگینی داشتم که باید تا چند روز دیگر تحویل بدهم . حداقل از دیشب به من خبر می دادید که امروز به خاطر شما بیرون نیایم و به کارم برسم . – ببخشید . بله باید زودتر به شما خبر می دادم . حالا چه کار کنیم ؟ - هیچی . سعی کنید ولو با تاخیر هم که شده خودتان را برسانید . ما امروز برای شما در کیهان تدارک دیده ایم و یکی از دوستان هم دانشگاهش را ول کرده تا با شما مصاحبه کند. – ببینم چی می شه ...!
- چند دقیقه بعد، همون دوست کنتراتچی : سلام . یه آدرس بده کارها رو برات بفرستم . – ولی شما قرار بود حداکثر دیروز تا ظهر کارها رو به من برسونید . – حالا که چیزی نشده . یه روز دیرتر بهمون بده ! – ولی من الان برای یک قرار دیگر دارم می رم کیهان . نمی تونم کارها رو قبول کنم . – خوب اون قرارو به هم بزن . کارها رو مرتب کردم خیلی وقتتو نمی گیره ! – نه متاسفم . من باید به وعده ام برسم . نمی دونم چرا هر چی آدم بد قوله نصیب من می شه و تصادفا حزب اللهیه ...!
- ساعت نه و پنجاه وپنج دقیقه پشت میز کارم تو کیهان نشسته ام . یک چای می ریزم و روزنامه امروز را بر می دارم نگاه می کنم . سری به سایتهای خبری می زنم و تیترهای روزنامه ها را می خوانم . از بیکاری اینچنینی حالم به هم می خورد. هنوز از اون سازمان ، خبری نداده اند که می آیند یا نه . ساعت ۱۱ و ربع دوباره زنگ می زند: سلام . ببخشید . هر چی با این کارهای عقب مونده مون ور می ریم می بینیم نمی تونیم خدمتتون برسیم . حالا برای هفته بعد یه روزی را تعیین کنید. – نه دیگه ببخشید . همین که امروزمو خراب کردید کافیه . من فرصتی ندارم . – ای بابا ! حالا واسه ما طاقچه بالا می ذارید ؟ شما که اهل این چیزا نبودید...!
- چایی تلخ را برداشته ام و سر می کشم . سرم را می کنم توی کامپیوتر . امین صبحی برایم پیام زیر را گذاشته است :
* امام حسن "علیه السلام" فرمودند: ای اهل کوفه ! بدانید که ... وفای به عهد ، جوانمردی است .
روز اول دهه فجر امسال ،"محمد دلاوري" درانتهاي گزارشي كه تلويزيون پخش كرد گفت : بسياري از نكته هاي روز ورود امام همچنان ناگفته مانده است از جمله اينكه امام بعد از سخنراني تاريخي خود در بهشت زهرا چگونه به شهر بازگشت . و بدين ترتيب اولين نقطه سوال را در اين باره در ذهن من ايجاد كرد.
دو سه شب پيش ، حاج "محمود مرتضايي فر" كه همه مردم به واسطه لقبي كه امام خميني به طنز به وي داد يعني "وزير شعار" ، او را مي شناسند ، در مراسمي كه در مسجد بانو مفتخر به مناسبت بزرگداشت دهه فجر برگزار شد ، به بيان چند خاطره ناگفته درباره انقلاب پرداخت و خوشبختانه به سوالي كه محمد مطرح كرده بود ، پاسخ و ذهن مرا از كاوش بيشتر نجات داد.
اول از همه بگويم كه اين مسجد ، مسجدي است كه خود آقاي مرتضايي فر هر روز براي نماز خواندن به آنجا مي آيد و معمولا هم دوش به دوش همسرش و درحالي كه عبايي بر دوش خود دارد و با همه اهل اين محله قيطريه سلام و عليك مي كند به اين مسجد كوچك اما با صفا قدم مي گذارد و هر گاه كه روحاني جوان و خوش سخن آن نباشد ، به نيابت از او امام جماعت هم مي شود .
در هر صورت ، آقاي مرتضايي فر گفت : پس از سخنراني حضرت امام در بهشت زهرا ، طبق برنامه ريزيهاي دقيقي كه در كميته استقبال كرده بوديم قرار بر اين بود كه ايشان مستقيما به مدرسه رفاه در پشت مجلس تشريف بياورند اما ساعتها گذشت و خبري از ايشان نشد.
در اين مدت با توجه به جوي كه بختيار ايجاد كرده بود ، كم كم شائبه ها و شايعه هايي چون احتمال ربوده شدن ايشان يا حادثه اي ناخواسته و ناراحت كننده در اذهان همه كساني كه در مدرسه رفاه به انتظار ايشان نشسته بوديم شكل گرفت و هر كسي در گوشه اي ناراحت و مضطرب ومتاثر بود كه البته مرحوم آيت الله خلخالي "رحمت الله عليه" بيش از همه بيتابي مي كرد.
ساعت از هشت شب گذشته بود كه حضرت امام تشريف آوردند و همه ما از خوشحالي اشك شوق مي ريختيم و صلوات مي فرستاديم ، اما آيت الله خلخالي كه بيش از همه از ديدن امام و سلامت كامل ايشان خوشحال شده و به وجد آمده بود ناخودآگاه با همان عبا و عمامه شروع كرد به رقصيدن در جلوي امام ! و امام هم از كار ايشان بشدت خنده شان گرفت و همين موضوع فضاي كل مدرسه رفاه را عوض و شاد كرد.
"مرتضايي فر" سپس توضيح داد كه امام در مسير بازگشت ، مي خواهند كه ايشان را به بيمارستاني كه مجروحان و تير خوردگان حوادث انقلاب بيش از همه ، در آنجا باشند ببرند و به همين منظور ، ايشان را به بيمارستان هزار تختخوابي (امام خميني فعلي) مي برند و رهبر كبير انقلاب از بيماران و تني چند از مجروحان حوادث انقلاب عيادت مي كنند. سپس به منزل يكي از بستگان خود كه در آن حوالي زندگي مي كردند تشريف مي برند و پس از نماز مغرب و عشا به طرف مدرسه رفاه حركت مي كنند.
وي دو خاطره ديگر هم نقل كرد از جمله اينكه : پس از چند روز از بازگشت امام خميني ، مليگرايان تلاش بسياري كردند تا از برگزاري ديدارهاي عمومي ايشان جلوگيري كنند. اما به محض اينكه حضرت امام فهميدند كه آنها چنين تصميمي دارند با تاكيد بيشتر فرمودند كه ديدارهاي عمومي ايشان ، هم براي آقايان و هم براي بانوان ، حتما بايد ادامه پيدا كند.
آقاي مرتضايي فر همچنين خاطره ديگري را از روز ورود امام خميني نقل كرد و گفت : در هنگام سخنراني امام در بهشت زهرا ، من در جلوي صندلي ايشان نشسته بودم و وقتي كه ايشان با آن لحن قاطع درباره دولت بختيار فرمودند:" من توي دهن اين دولت مي زنم ، من خودم دولت تشكيل مي دهم ..." ، آنقدر اين جمله تاثير گذار بود كه من همانجا شروع كردم به دست زدن . و خيل جمعيت نيز به تيع من دست زدند. اما ناگهان متوجه شدم كه در محضر علما دست زدن خيلي جالب نيست و فوري تكبير گفتم و جمعيت هم به دنبال من "الله اكبر" گفتند و از همان لحظه بود كه تكبير گفتن براي تاييد اظهارات سخنرانان در كشور باب شد كه تا حالا هم اين رسم باقي مانده است .
***
صحبتهاي حاج آقا مرتضايي فر در حالي تمام شد كه جمعيت زن و مرد حاضر در مسجد تازه مشتاق و تشنه شنيدن خاطرات او بودند. مردي كه صداي او را در نوارهاي سخنراني آيت الله شهيد مرتضي مطهري در قبل از انقلاب به عنوان مجري جلسه شنيده بودم و بعد از انقلاب ، با حال و هوايي كه شعار دادنهاي او در تهييج احساسات مردم در مراسم مختلف ايجاد مي كرد ، نام او را به قول حضرت امام خميني به عنوان "وزير شعار" جاودانه كرده است .
او دو سه ماهي است كه جاي خود را به جوانترها
داده است و البته ارائه تجربيات خود در اين مسير به آنان را ادامه مي دهد. مردي كه علي رغم صداي بلندش در شعارها ، دل نرم و بسيار مهرباني دارد و با اولين كلمه اي كه نام امام حسين يا يكي از ائمه اطهار"عليهم السلام" را تداعي كند اشكهايش جاري مي شود.پاهايم را كرده بودم توي يك كفش و به خانوم جون اصرار مي كردم . خانوم جون كه ديد جلوي بچه هاي كوچه دارم اين همه بهش گیر می دم ، كيف كوچكش را در آورد و يك دوزاري به من داد. همون وسط كوچه پريدم يك ماچ آبدار ازش گرفتم . چادرشو كشيد روي صورتش و گفت : خوبه تو هم ! و بعد در خونه رو باز كرد و رفت تو .
جلوي مجيد و محمود پزي دادم و دويدم طرف مغازه اسماعيل آقا .
- سلام . اسماعيل آقا ! يه تيله و يه بسته آدامس قلقلي بده .
- چه خبرته ؟ مي بيني كه دو نفر جلوتن . دندون به جيگر بگير .
- ببخشيد اسماعيل آقا . چشم .
نمي دونست كه با چه والذارياتي اين دوزاري رو از خانوم جون گرفتم كه . وگرنه اين طوري حرف نمي زد. خوب ، اشرف سادات هم كه پنيرشو گرفت .
- بيا اينم يه بسته آدامس قلقلي ، اينم يه تيله .
- نه اسماعيل آقا ! اين به درد من نمي خوره . بذار خودم سوا كنم .
سوا كردم ، چي هم گيرم اومد. حالا ببینم کی مي تونه رو دستم بلند شه بياد.خيال كردند الكيه ؟
***
تيرو كاشتم و اولي را زدم . رنگ مجيد پريد. بعد كه خونه كردم ، رفتم واسه دومي . مال محمود رو هم پروندم . حالا سه تا تيله داشتم . داد و فرياد جفتشون در اومد. خوبيش اين بود كه اهل كلك نبودم ، اونا هم مي دونستند اما نمي دونم چرا الكي داد و قال راه انداخته بودند.

تو همين كش و قوس بوديم كه يهو در خونه سرهنگ باز شد و با اون ربدوشامبري كه رو شونه اش انداخته بود اومد بيرون و گفت : توله سگا ! مگه نگفته بودم كه حق ندارين اينجا تيله بازي كنين ؟ حالا هم كه اومديد چرا عربده مي كشين ؟ بعد اومد طرف مجيد كه مجيد در رفت و گفت : اوهوي ! خودت داري عربده مي كشي .
من و محمود هم كه ديديم اوضاع پسه ، فلنگو بستيم و رفتيم . حالا مگه خانوم جون درو باز مي كنه !
***
توی تمام امیریه ، محله "باغ سرهنگ" معروف بود. البته از باغش چيزي باقي نمونده بود اما خونه خود سرهنگ تيموري ، خيلي بزرگ و درندشت بود. يه طرفش به كوچه بالايي باز مي شد كه اولش يه درخت نارون خيلي بزرگ بود كه وسط قرار گرفته بود و جوي پر آبي از كنارش مي گذشت .خود سرهنگ از اون در رفت و آمد مي كردند. كنار جو رو سرهنگ گفته بود اومده بودند جدول كاري كرده بودند و دو طرفشو اسفالت .يه طرفش هم به بن بستي باز مي شد كه خونه ما – خانوم جون و مجيد اينا و محمود اينا و ابوالفضل- باز مي شد. به ماها هم مي گفتند بچه هاي باغ سرهنگ . اما به قول خانوم جون : خدا به دور اگه شماها بچه هاي سرهنگ باشيد!
تا حالا چند بار خوبه خانوم جون و عصمت خانوم و معصومه خانوم ، رفته باشند سر وقت سيميندخت – زن سرهنگ – كه به شوهرش بگه اين بن بست رو هم اسفالت كنه ، اما مگه به خرجشون مي ره .
- سرهنگ مي گه اگه همه سهم بذارن ، من هم سهم مي ذارم ؛ مي گم بيان اسفالت كنند.
اين حرفو سيميندخت به نقل از شوهرش مي گه .
اما راستش با اينكه اسفالت بن بست مارو خيلي قشنگ مي كنه ، اما ما بچه ها اصلا يه مويمون هم راضي نيست كه كوچه اسفالت بشه ؛ آخه اونوقت تيله بازي ما تعطيل مي شه . اسفالت را هم كه نمي شه كند خونه در آورد ، البته مي شه ها ، اما اونوقت سر و كارت با سرهنك و عربده هاش مي افته و اعصاب همه اهل بن بست خرد مي شه . واسه همين ، تو اين قضيه ما طرفدار سرهنگيم و مي خوايم بن بستمون همين طور خرابه باقي بمونه !
***
خانوم جون يه هندونه محبوبي رو نصف كرده با نون سنگك و پنير گذاشته تو مجمعه براي من . من هم خيلي آروم نشسته ام دارم ناهارمو مي خورم . خودشم شمد رو كشيده روش و صداي خر و پفش رفته هوا. مي گه تو اين نيم ساعتي كه ظهرا مي خوابم گنجيشكها هم حق ندارند جيك جيك كنند! بعضي وقتا اخلاقش خيلي به سرهنگ مي ره !
- درق درق درق درق درق درق
يا ابالفضل ! اين كيه ظهري اين طوري درو مي كوبه ؟
-درق درق درق درق
- پدر سوخته برو ببين كيه سر ظهري اين طوري داره درو از جا مي كنه . غلط نكنم از همين رفيق رفقاي توئه.
نمي دونم چه جوري پابرهنه از تو اطاق خودمو مي اندازم دم در حياط و درو باز مي كنم .
- خاك تو سرت مجيد ! اين چه جور در زدنيه ؟ مگه نگفتم خانوم جون ظهرا عصباني مي شه كسي از خواب بيدارش كنه .حالا چي كار داري؟
- مي گم سر راه مدرسه يه تيله خريدم . مياي بازي ؟
دور و برو نگاه مي كنم و مي گم : احمق ! نمي تونستي بذاري عصر كه مشقامو نوشته باشم و خانوم جون هم بيدار شده باشه .
- حالا ناز نكن ديگه . بيا مي خوام انتقاممو ازت بگيرم . مي گم محمود و ابوالفضل رو هم صدا كنيم .
- برو صدا كن ، اما جون مامانت مث آدم ! برو تا منم تيله هامو بر دارم .
***
هر سه تا تيله هاي من خوشدست بودند. اما اول كاري ابوالفضل هر دو تا خونه رو انداخت و رفت سر وقت تو سُرخه . همچين از يه متري كوبيد تو فرقش كه تا سر كوچه رفت !
حسابي زخمي شده بودم . اول مجيد تيله شو كاشت و من با همون تير اول كارشو ساختم ، بعدشم ابوالفضل تيله شو كاشت . من خونه اولو انداختم و رفتم سروقت تيله ش كه خيلي خوشگل بود: آبي آسماني . با اينكه فاصله اش زياد بود قشنگ زدم تو كمرش و پرتش كردم . از خوشحالي جيغي كشيدم و دستامو تكون دادم . ابوالفضل اما اومد جلو و خيلي قلچماق گفت : چي چي رو واسه خودت عشق مي كني. تو كه خونه دومو ننداختي !
گفتم : باشه اما زدمش كه .
- زديش ؟ خب عمه منم بلده خونه نكرده بزنه ، و رفت سراغ آبي آسمانيش !
با اينكه اهل دعوا نيستم اما يقه شو گرفتم و چسبوندمش به ديوار خونه شون و گفتم : يا مي دي يا به زور ازت مي گيرم . من اهل جر زني نيستم ، اگرم كسي بخواد جر بزنه حالشو مي گيرم .
مجيد و محمود هم اومدند طرف ابوالفضل و دعوا و فحش و فحش كاري شروع شد .
در حال زدن و خوردن بوديم كه حواسمون نبود در خونه سرهنگ باز شده و داره مياد طرفمون . وقتي هم كه فهميديم ، از ترس همونجا وايساديم و مثل اينكه خودمونم خيس كرديم !
سرهنگ با دستاي بزرگش يكي خوابوند تو گوش من و يكي تو گوش ابوالفضل ، اما تا خواست به حساب مجيد برسه فقط دستش به پيرهنش خورد و اونم در رفت .
بعد از داد و فريادهاي ما ، حالا عربده هاي سرهنگ بود كه كوچه رو پر كرده بود. معصومه خانوم و عصمت خانوم و خانوم جون چادرشونو سرشون كرده بودند و اومده بودند تو كوچه ، اونا هم به طرفداري ما شعار مي دادند و مي گفتند : سرهنگ هستي كه باش ، غلط مي كني دست رو بچه هاي ما بلند مي كني .
سيميندخت خانوم اومده بود و داشت شوهرشو به زور تو خونه مي كرد و ما هم خدا خدا مي كرديم كه هر چه زودتر گورشو گم كنه بره تو ، اما حالا با مامانامون چي كار كنيم كه اين قدر عصباني بودند...
***
شب توي ايوون خوابيده بودم و داشتم ستاره ها رو مي شمردم . بوي شمعدونيها و محبوبه هاي شب سرهنگ ، تمام كوچه رو برداشته بود . داشتم به اين فكر مي كردم كه چه جوري بايد از اين سرهنگ نامرد انتقام گرفت . خانوم جون اومد يه كاسه آب يخ بالا سرم گذاشت و روش يه دستمال انداخت . بعد منو ماچ كرد و گفت : بخواب ننه ، بخواب . خدا ايشالا به زمين گرمش بزنه .
***
فردا و پس فردا هيچ كدوممون ديگه جرئت نكرديم تو كوچه بازي كنيم . خيلي سخت بود كه بگن بچه هاي باغ سرهنگ ترسوئند. موقع برگشتن از مدرسه ، با مجيد و محمود داشتيم راجع به اينكه كي دوباره بازي رو شروع كنيم حرف مي زديم كه رسيديم به نزديكيهاي خونه .راننده يه وانت اسفالت سرشو از پنجره بيرون كرد و گفت : بچه ها ! اين طرفا بن بست سرهنگ تيموري داريم ؟
تا اومديم حرف بزنيم ديديم خود سرهنگ سر كوچه وايساده و دستاشو به كمرش زده و داره داد مي زنه : اوووي ، درست اومدي . بيا اينجا .
كوچه مونو مي خواستند اسفالت كنند…
تهران – تابستان ۱۳۶۵





